X
تبلیغات
حرف عاشقانه - حرف عاشقانه

حرف عاشقانه

عاشق


برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 18:34 توسط علیرضا|

قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
 
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
 
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
 
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
 
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
 
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
 
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
 
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
 
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
 
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
 
و چون زندگی بدین گونه است ،
 
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
 
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
 
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
 
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
 
تا که زیاده به خود غره نشوی .
 
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
 
تا در لحظات سخت ،
 
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
 
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
 
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
 
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
 
چون این کار ساده ای است ،
 
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
 
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
 
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
 
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
 
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
 
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
 
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
 
بگذاریم در ما جریان یابد.
 
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
 
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
 
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
 
به رایگان......
 
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
 
هر چند خرد بوده باشد .....
 
و با روییدنش همراه شوی ،
 
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
 
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
 
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
 
" این مال من است " ،
 
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
 
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
 
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
 
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
 
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
 
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
 
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...

برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 20:4 توسط علیرضا|

شب عروسیه ، آخر شبه ، خیلی سرو صدا هست میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض

کنه هرچی منتظرشدن برنگشته در رو هم قفل کرده . داماد سراسیمه پشت در راه میره. داره

 ازنگرانی و ناراحتی دیوونه میشه . مامان وبابای دختره پشت در داد میزنند : مریم دخترم در

رو باز کن ، مریم جان سالمی ؟


آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو میشکنه میرن تو . مریم ناز مامان بابا مثل

یک عروسک زیبا کف اتاق خوابیده لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ولی رو لباش

 لبخنده !


همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند . کنار دست مریم یه کاغذ هست .


یه کاغذی که با خون یکی شده . بابای مریم میره جلو . هنوزم چیزی رو که میبینه باور     

نمی کنه . با دستایی لرزان کاغذ رو بر میداره بازش میکنه و می خونه : سلام عزیزم . دارم

برات نامه می نویسم . آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه .


کاش منو تو لباس عروسی می دیدی . مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود ؟! علی جان دارم

 میرم . دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم . می بینی علی بازم تونستم باهات

حرف بزنم .


دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم . ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم . دارم


میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی ، یادته ؟! گفتم یا تو یا مرگ ، تو هم گفتی ، یادته ؟!

 علی تو اینجا نیستی ، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی ؟! داماد قلبم تویی ، چرا کنارم نمیای ؟!
کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه . کاش

 بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند . علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه

 دوستت داشت . حالا که چشمام دارند سیاهی میرند ، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه

 زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره . روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد ، یادته

 ؟! روزی که دلامون لرزید ، یادته؟!


روزای خوب عاشقیمون، یادته ؟! نقشه های آیندمون ، یادته ؟! علی من یادمه ، یادمه چطور

 بزرگترهامون ، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند . یادمه

 روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش .


یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری . یادته اون روز

 چقدر گریه کردم ، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه ! 

 می گفتی که من بخندم . علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم .


هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی


نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام .


روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی

 بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات .


دارم به قولم عمل می کنم . هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ .


پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم . نمی تونم ببینم بجای دستای

 گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه . همین جا تمومش می کنم . واسه مردن

 دیگه از بابام اجازه نمی خوام


وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان !


عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم . دلم برات خیلی تنگ شده . می خوام ببینمت . دستم می لرزه .


طرح چشمات پیشه رومه . دستمو بگیر . منم باهات میام . . .


پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و


گریه می کنه .


سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده


که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه .


آره پدر علی بود ، اونم یه نامه تو دستشه ، چشماش قرمزه ، صورتش با اشک یکی شده بود .

 نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود . هر دو سکوت کردند و بهم

نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود .


پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به


قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود .


حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده . حالا دیگه دو تا قلب نادم و

 پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت ! مابقی

 هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند . . .


برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 18:31 توسط علیرضا|


برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 12:29 توسط علیرضا|


برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 15:14 توسط علیرضا|

 

افسانه ای خموش در آغوش صد فریب

گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم

خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای

رازی نهفته در دل شب های جنگلی

من چیستم ؟

فریادهای خشم به زنجیر بسته ای

بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

زهری چکیده از بن دندان صد امید

دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار

من چیستم ؟

برجا ز کاروان سبک بار آرزو

خاکستری به راه

گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان

اندر شب سیاه

من چیستم ؟

یک لکه ای ز ننگ به دامان زندگی

وز ننگ زندگانی آلوده دامنی

یک ضجه ی شکسته به حلقوم بی کسی

راز نگفته ای و سرود نخوانده ای

من چیستم ؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب

در جستجوی شب

یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

گمنام و بی نشان

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ


برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 16:55 توسط علیرضا|

 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

  دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

  این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

  باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

 فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

 شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

 توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

 توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

 توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

 در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

 برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

 بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

 سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

 اما بگذار به سن تو برسند!

 بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 غریب است دوست داشتن.

 و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

 وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

 و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

 به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

 تقصیر از ما نیست؛

 تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 16:52 توسط علیرضا|

                                   ازآجیل سفره عید چند پسته لال مانده است
                                 آنها که لب گشودند؛خورده شدند
                                 آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
                                     دندانساز راست می گفت:
                              پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

                              ...................................................

من تعجب می کنم
چطور روز روشن
دو ئیدروژن
با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند
وآب ازآب تکان نمی خورد!

...................................................

بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!


برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 1:21 توسط علیرضا|


برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 1:8 توسط علیرضا|


برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 1:7 توسط علیرضا|


آخرين مطالب
» نظر
» یه خداحافظی موقت
» یک شوخی با دوستان گلم
» یک انسان به جنس مرد
» مرد میلیونر
» منه مستحق
» نجار خوب
» باز هم عشق
»
» شعر عاشقانه (حرف عاشقانه)
Design By : Pars Skin