X
تبلیغات
حرف عاشقانه

حرف عاشقانه

عاشق

از همه کسانی که نظر میدن خواهش میکنم  وبلاگ خودشونو وارد کنن تا منم بیام نظر بدم

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 17:16 توسط علیرضا|

سلام بچه ها امیدوارم از این وبلاگ خوشتون اومده باشه من علیرضا 1372 در تاریخ 19/01/1393 عزام به خدمت هستم امید وارم تا بعد از آموزشی همه به وبلاگم بیاین شما همه جزء خانواده مجازی من هستید همتون رو دوست دارم بچه وبلاگم رو تنها نزارید ... همه شما رو دوست دارم هم آبجی ها هم داداشای گلم ...
نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 22:23 توسط علیرضا|

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟...
" واتسون گفت:"میلیون ها ستاره می بینم".هلمز گفت: "چه نتیجه ای می گیری؟". واتسون گفت: "از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد ".
شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند.

نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 22:18 توسط علیرضا|

شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قدبرد . زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: " ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود . من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم . با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
"شیوانا تبسمی کرد وگفت :" حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم . یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین! "شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود . در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود!

نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 22:17 توسط علیرضا|

میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند.

وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد ....

که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام  خانه را با سبز رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته."

مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان،  تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت(نگرش) میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزانترین و موثرترین روش میباشد.

نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 22:14 توسط علیرضا|

شب سردی بود ….

پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت

و انعام میگرفت …


پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه …

رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده

داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه …

میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش …

هم اسراف نمیشد هم ….


بچه هاش شاد میشدن …


برق خوشحالی توی چشماش دوید ..

دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه ….

تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت :

دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …

خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت …

دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …


چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …

مادر جان ! پیرزن ایستاد …

برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم !

سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….


پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !


زن گفت : اما من مستحقم مادر من …

مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو

شکستی ! جون بچه هات بگیر !


زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …


پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد …

قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش …

دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :

پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی  مادر!

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 15:0 توسط علیرضا|

سال های سال بود که دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم

زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک،

با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و کار به جایی

رسید که از هم جدا شدند.


از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد،

مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:

من چند روزی است که دنبال کار می گردم،

فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید،

آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟


برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم.

به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است.

او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه

ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .


سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:

در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا

دیگر او را نبینم.


نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:

من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟


نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:

نه، چیزی لازم ندارم !


هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت،

چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود.

نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.


کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:

مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟


در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور

ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای

کندن نهر معذرت خواست.


وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته

و در حال رفتن است.


کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر،

از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.


نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 14:58 توسط علیرضا|

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

 

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

 

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

 

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

 

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

 

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

 

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

 


ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

 

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

 

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

 

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.


مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

 

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

 

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

 

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

 

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

 


معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستتدارد.

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 14:47 توسط علیرضا|

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»

زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»

پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»

زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر…، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»

پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»
گاهی باید عمل کرد خود را سنجید شاید کسی از دست ما ناراحت باشد...
نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 14:38 توسط علیرضا|

چشمانم می افتد به طلوع صبح.. 

نابودیم گل می دهد..

در میان آدم ها ..

عینکی دودی بر بغض می زنم..

شاید ندید جمعیت جای ضرب و شتم های غصه را بر دیدگانم..

عینک بر من نمی پوشاند غمم را 

ولی شاید از نگاه جمعیت بپوشاندش..

در هوای خود سرد می شوم 

کاپشن پاره ام را می پوشم 

به این امید که جمعیت نبیند زمستان خشکیده بر تنم را..

زمستان..

موجودی که در من دفن شد و دفع نشد..

کاپشن بر من نمی سوزاند این زمستان را..

ولی شاید از نگاه جمعیت بپوشاندش..

به دنبال ملافه ی پوسیده ای می دوم که کمی آن سوتر..

در آن طرف چهارراه..

آواره در پیاده رو از این سو و آن سو لگدمال می شود..

و ناله می کند زیر سیلی های رفت و آمد آدم ها..

می دوم به سویش تا نجاتش دهم.. 

تا نجاتم گردد..

انگار که هردو به هم نیازمندیم..

و بعد.. 

خرسند می پوشیم یکدیگر را.. 

و در حریم امن هم به انتظار عمق شب می نشینیم..

همینجا..

در کف پیاده رو..

شب که آمد..

عشق بازیمان طلوع می کند..

و طلوع میکند.. 

تا انتهای تاریکی اش..

و شب..

جنس شب چه مطبوع است.. 

در شب که دوخته می شوم

نه از غم خبری است.. 

نه از بغض.. 

و نه از زمستان خشکیده بر تنم..

این درمان لااقل تا طلوع فردا تسکین می بخشد ، کفاف می دهد و 

استقامت می کند..

و فردا..

باز هم عینکی دودی و کاپشنی پاره..

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1392ساعت 23:53 توسط علیرضا|

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 10:26 توسط علیرضا|


برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 18:34 توسط علیرضا|

اسم من فرهاد هست ماجرا مربوط مي شه به سال پيش وقتي که تازه دوم دبيرستان رو تموم کرده بودميه دختر رو که اسمش ليلا بود چهار سال بود دوست داشتم و براي اينکه يه کلمه باهاش حرف بزنم روزشماري مي کردم و شب و روز نداشتم هر شب که همه مي خوابيدن بيدار مي شدم تو عالم خودم باهاش حرف مي زدم .يه روز که گوشيم دستم بود ديدم از يه شماره ناشناس برام يه پيامک اومد بعد اينکه دنبال شماره گشتم ديدم شماره ليلاست همينو که فهميدم باورم نشد يعني تا الانشم باورم نيست از خوشحالي فقط مي تونستم گريه کنم يعني کار ديگه اي از دستم ساخته نبود فکرشو بکنيد بعد 4 سال...وقتي که باهاش حرف ميزدم دنيام زير و رو مي شد واسش از اين چهار سال تنهاييم حرف مي زدم خلاصه بعد 6 روز ارتباط بهم زنگ زد گفت که نمي خوام ديگه باهات ارتباطي داشته باشم همينو گفت و گوشي رو گذاشت منم بهش پيام زدم که خودمو مي کشم اينو جدي ميگم اگه علت کارتو بهم نگي از فردا ديگه منو نميبيني ديدم نوشت که سرطان خون داره اينو که ديدم چشمام سياهي رفت روزاي خوش زندگيم با بدختي رو سرم خوردن حالم بدجوري خراب شد طوري که به سرم زد خودمو خلاص کنم که گوشيم زنگ زد برداشتم ليلا بود گفت فرهاد مي خوام ببينمت همون پارکي که ديروز بوديم ساعت6 لباسامو پوشيدم از ساعت 5 رفتم نشستم رو صندلي که ديروز با هم نشسته بوديم يک ساعت ديگه از دور ديدم که داره مياد رفتم پيشش با هم قدم زديم که گفت فرهاد فردا مي خوام عمل بشم خيلي مي ترسم بهم گفت قول بده که اگه من رفتم بلايي سر خوت نياري واسه خودت يه کس ديگه اي پيدا کني و منو فراموش کني منم گفتم اگه تو بري منم باهات ميام با اين حرفم خيلي ناراحتش کردم رو کرد بهم گفت فرهاد بهم قول بده که فراموشم مي کني منم بهش گفتم که قول مي دم خوب مي شي و بازم با هم ديگه هستيم فردا شد ساعت 9 مي خواستن ليلا رو ببرن اتاق عمل ديدم که بابا و مامانش گريون پشت در اتاق عمل نشستن منم نمي خواستم که منو ببينن واسه همين تو حياط بيمارستان نشسته بودم که خوابم برد ولي با صداي جيغ مادر ليلا از خواب پريدم ساعت 12 بود وقتي بيدار شدم ديدم مادر ليلا با صداي بلند گريه مي کنه و باباش هم يه گوشه زانوهاشو بغل کرده و بهت زده به در اتاق عمل که باز بود نگاه مي کنه و قطره هاي اشک از گونه هاش سرازير شده و بقيه فاميلاش هر کدوم يه گوشه زارزار گريه مي کنن با ديدن اينا که فهميدم ليلا تموم کرده بي اختيار توي بيمارستان مثل ديونه ها طوري داد زدم که همه داشتن منو نگاه مي کردن بعد با يه دريا غم و اندوه با اشکهاي بي اختيار که داشتن مثل بارون مي باريدن بيمارستان رو ترک کردم وقتي رسيدم خونه ديدم همه اهل محل از مرگ ليلا حرف مي زنن با اين حرفا به داغ دلم آتيش مي زدن مثل اينکه جاده جهنم رو روبروم باز کرده بودنفرداش مراسم تشييع جنازه ليلا بود رفتم از دور نگاشون کردم ديدم طابوت ليلا رو دارن ميارنباورم نميشد که ليلاي من اون تو خوابيده همينطور اشکام بي صدا از رو صورتم سرازير مشد باخودم ميگفتم خدايا اين دختر چه گناهي کرده بود واسه چي ازم گرفتيش ديگه داشتم آتيش ميگرفتم باور کردنش برام خيلي سخت بود تموم زندگيم رو گذاشتن تو خاک از دست خودم دل گير بودم که نتونستم به قولي که بهش داده بودم عمل کنم نتونستم روزاي آخر زندگيشو واسش شيرين کنم داشتم خودمو سرزنش مي کردم بعد اينکه فرشته روياهامو خاکش کردن تنهايي عجيبي رو که تا هنوزم تو قلبم مونده رو احساس کردم اگه بهش قول نمي دادم که بلايي سر خودم نيارم خودمو خلاص ميکردم از دور داشتم فقط به قبر ليلا نگاه ميکردم و عشق کوتاهمو نفرين ميکردم همينطور مات و مبهوت به قبر ليلا نگاه مي کردم و گريه ميکردم حالا ديگه نصف زندگيم زير خاک بود نصف ديگش روي خاک سرنوشت تک گل آروزي باغمو چيد و خشک و خالي شدم بعد اينکه همه رفتن رفتم پيش قبرش نشستم بهش گفتم يادم مياد تو رويام باهات حرف مي زدم ولي حالا بايد با جسم بي روحت هم سخن بشم گفتم نکنه اون تو تنهايي مي ترسي کاش به جاي تو من اون تو خوابيده بودم اينا رو که ميگفتم خودم خوابم برد پيش قبرش خوابيدم که ديدم تو يه باغ بزرگم و يه گوشه اي نشستم و ليلا هم اون ور داره بهم گريه ميکنه اومد پيشم اشکامو پاک کرد و گفت قولت که يادت نرفته ؟ بهش گفتم نه ولي قول داده بودم خوب بشي ولي نشدي من خيلي متاسفم گفت نه من خوب شدم فقط دنيامون با هم فرق مي کنه برو از زندگيت لذت ببر اينو که گفت يهو خودم و ميون قبرها ديدم که خوابم برده بود بلند شدم و يه شاخه گل خشکيده گذاشتم رو قبرش و رفتم

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392ساعت 17:10 توسط علیرضا|

من در کشوري زندگي مي کنم که

دويدن سهم کساني است که هرگز نمي رسند

و رسيدن سهم کساني که هرگز نمي دوند...

ارزش مردگانش چندين برابر زندگانش است..

در سرزمين من مردمانش با نفرت بيشتري به بوسيدن دو عاشق نگاه مي کنند 

تا صحنه ي اعدام يک انسان

در سرزمين من. . .

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 12:52 توسط علیرضا|


نگار من که  لطفش  بیکرانست 

به   مانند  گلی   در  بوستانست

ندیدم  تا  کنون  گل  برتر از او

به ارزش برتر ازهر زعفرانست

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1391ساعت 12:51 توسط علیرضا|

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً میمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 13:17 توسط علیرضا|


هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید:«ببخشین خانم!شما پولدارین ؟ »

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»

دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

ماریون دولن

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 13:16 توسط علیرضا|

روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز كرد.پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یك لیوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته كه نیكی ما به ازائی ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیكه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حركت كرد.لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید.

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد.چیزی توجه اش را جلب كرد.چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است»

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 13:16 توسط علیرضا|


بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسید

کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

بمیرید بمیرید وزین نفس ببرید

که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا

بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

بمیرید بمیرید وزین ابر برآیید

چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

خموشید خموشید خموشی دم مرگست

هم از زندگی است اینک زخاموش نفیرید

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 14:4 توسط علیرضا|

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید …:چرا مرا دوست داری …؟چرا عاشقم هستی …؟پسر گفت …:نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …دختر گفت …:وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم

هستی .!.!.؟
پسر گفت… :واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم …دختر گفت …:اثبات.!.!.؟نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم …شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…اما تو نمی توانی این کار را بکنی …پسر گفت …:خوب …من تو رو دوست دارم …چون …زیبا هستی…چون…صدای تو گیراست …چون…جذاب و دوست داشتنی هستی…چون …باملاحظه و بافکر هستی …چون …به من توجه و محبت می کنی …تو را به خاطر لبخندت …دوست دارم …به خاطر تمامی حرکاتت…دوستت دارم …دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …چند روز بعد …دختر تصادف کرد و به کما رفت…پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت…نامه بدین شرح بود …:عزیز دلم …تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم …اکنون دیگر حرف نمی زنی …پس نمی توانم دوستت داشته باشم …دوستت دارم …چون به من توجه و محبت می کنی …چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…نمی توانم دوستت داشته باشم…تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم …آیا اکنون می توانی بخندی …؟می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟پس دوستت ندارم …اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…در زمان هایی مثل الان…هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دارد…؟نه هرگز…و من هنوز دوستت دارم …

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر 1391ساعت 20:6 توسط علیرضا|

بعضی آدمهــــــا یهـو میــان! یهـو زندگیـتـــــو قشنگ میکنن!


 یهـو میشن همــــــه ی دلخـوشیت ! یهـو میشن دلیـل

خنــــــده هات! یهـو میشن دلیل نفس کشیــــدنت !


بـعــــد همینجـوری یهـو میــــــرن !

یهـو گنـــــــــــد میـزنن بـه

آرزوهــــات

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 18:26 توسط علیرضا|

تآهای آقاپسر!!!
وق
ی یه دختربهت گفت
دوست دارم..
سریع جوابش نکن،
اینوبدون که اون دختر برای شکوندن غرورش مقابل تو
بارها درون خودش شکسته!!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 18:25 توسط علیرضا|

اعتراف میکنم . . .

آری . . .

شاید منم بی تقصیر نبودم

شاید چاره ای جز این نبود ، برای من !

آری . . .

همه ما مقصر بودیم ، همه ما آنچه داشتیم و دوست داشتیم گفتیم اما ...

همه آنها گذشت

تجربه دیروز اگرچه تلخ است

برای همه تلخ بود

اما ای کاش از یادمان نرود

رسم روزگار چنین نمیماند....

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 18:20 توسط علیرضا|

چیـزی نمیـخـوآهَم جـز 

یـک اتــآقِ تـآریک 

یـک مـوسیقی بی کَلآم 

یـک فنجـآن قهـوه بـه تَلخـی ِ زهـر ! 

وَ خـوآبـــی بـه آرآمـی یـکـ  مـَـرگ هَمیشـگـی
 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 18:37 توسط علیرضا|

چُرتکه می اندازم  روز های نَبودنتـ را

این روز ها بِدِهی ات زیاد شده...

نمی خواهی بازگردی؟

نتــــــــرس !

ارزان حساب می کنم!

اگر برگـــــــــــردی، قول می دهم

تمام بِدِهی ات را به آغوش پُــــــــرمهرت بفروشم ...

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 18:34 توسط علیرضا|

خدایا دوست دارم گریه کنم ولی همه میگن مرد گریه نمیکنه

 

 آخه واسه چی مگه مردها دل ندارن

 

 مگه مردها احساس تنهای نمیکنن

 

مگه یه مرد عاشق نمیشه

 

خوب پس چرا میگن مرد گریه نمیکنه

 

خوب ما مردها هم دل داریم

 

 خوب پس میخوام گریه کنم

 

 ولی چرا کسی نیست که بغلم کنه

 

آرومم کنه خدا همه منو تنها گذاشتن

 

ولی تو نذار که من تنها باشم بیا منو بغل کن

 

 میخوام یه روز احساس تنهای نکنم

 

خـــــــــــــــــــــــــــــدایــــــــــــــــــــــــــــــــا

 

دوســـــــــــــــــــــــــتت دارررررررررررررررررررم

نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1391ساعت 10:49 توسط علیرضا|

در آن شب ساقیا در دل نوای آشنایی بود

ندانستم که فرجامش به هجران و جدایی بود

تو گفتی با تو می مانم سرود عشق می خوانم

ولی آواز و شعر تو سرود بی وفایی بود

تو یار و یاورم بودی تو تنها باورم بودی

تو جام و ساغرم بودی ولی عشقت خدایی بود

من از هجر تو ای نازم چگونه با دلم سازم؟

پس از تو سوز و آوازم نوای بی نوایی بود

چه ایامی به بیماری - چه شبهایی به بیداری

کبوترهای فکر من به عشق تو هوایی بود
 

 

چه چپ کوک است اهنگ جدایی

 

چه مشکل کرده ای , این همنوایی

 

چه با من گفتگو کردی تو بسیار

 

گمان هرگز نکردم , بی وفایی

 

چه خوارم کرده ای نزد رقیبان

 

ز خاطر برده ای , ان اشنایی

 

نشستم بی تو , در مستی چه اسان

 

به امیدی , که روزی در , گشایی

 

نه پنداری که چون رفتی ز پیشم

 

سر کویت , نشینم تا بیایی

 

مرا تنها نشستن کنج خلوت

 

بود خوشتر , از این عشق ریایی

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت 14:3 توسط علیرضا|

پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده .

چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش

 جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری

 ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش

سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم

سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره

پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1391ساعت 16:25 توسط علیرضا|

یه روز یه دختره یه پسره رو تو خیابون میبینه٬ خیلی ازش خوشش میاد...

هر کاری میکنه که دل پسره رو

 به دست بیاره پسره اعتنایی نمیکنه...

 چون پسره فکر میکنه همه دخترا مثل همن...


از داستانها شنیده بود که دخترا بی وفان... خلاصه میگذره ۳٬۴ روز...

تا اینکه پسره دل میده به دختره... با

هم دوست میشن و این دوستی میکشه به ۱سال ۲سال ۴ و ۵...

همینجوری با هم بزرگ میشن... خلاصه بعد

 از این همه سال که با هم دوست بودن پسره از دختره میپرسه

چقدر دوسم داری؟!. دختره با مکث زیاد

میگه: فکر نکنم اندازه ای داشته باشه... پسره میگه:

مگه میشه عشقت رو دوست نداشته باشی؟!. میگه

 نه٬ نه اینکه دوستت ندارم٬ دوست داشتنم اندازه نداره...

دختره از پسره میپرسه تو چی؟ تو چقدر دوسم

 داری؟ پسره هم مکث زیاد میکنه و میگه:خیلی دوستت دارم٬

بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی... روزها

 میگذره شبها میگذره تا اینکه پسره یه فکری به ذهنش میرسه٬

میگه میخوام این فکر رو عملی کنم...

میخواست عشق خودش رو امتحان کنه... تا اینکه یه روز میرسه بهش میگه:

 من یه بیماری دارم که فکر

 نکنم تا چند روز دیگه بیشتر دووم بیارم٬ راستی اگه مردم چکار میکنی؟؟؟...

 دختره یه کم اشک تو چشاش

 جمع میشه و میگه: این چه حرفیه میزنی٬ دوست ندارم بشنوم...

تو اگه مردی منم میمیرم٬فکر میکنی خیلی

 ساده اس تنهایی و بدون تو موندن؟!... خلاصه حرف رو عوض میکنه و میگه:

 تو چی؟من اگه مردم تو

چکار میکنی؟ پسره بهش میگه امتحانش مجانیه٬

 اگه تو مردی بهت میگم چکار میکنم... خلاصه اتفاق

میفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده...

 به فکرش میرسه الکی خودش رو به کشتن بده تا ببینه

 دختره چکار میکنه... یه تشییع جنازه واسه پسره میگیرن

 دفنش میکنن و پسره یه جا قایم میشه٬ میبینه

 دختره فقط یه شاخه گل قرمز میاره میندازه و میره...

میبینه اهمیتی بهش نداده... دختره با کس دیگه ای

 رفته... پسره خیلی غمگین شده بود٬ دنیاش خیلی بی رنگ شده بود...

 تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف

 میکنه و میمیره... دختره رو دفن میکنن اما هیچکی سر مزارش نیست...

 پسره با یه دست گل یاس سفید

میره سر مزارش... بهش میگه اون لحظه یادته که ازم این سوال رو کردی

که اگه بمیری چکار میکنم٬ این

 کار رو میکنم٬ تمام یاسهای سفید رو با خون خودم قرمز میکنم و منم کنارت میمیرم

نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 12:3 توسط علیرضا|

سر کلاس درس معلم پرسید: هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟


هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به 


هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا


یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در


حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود.


لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا

موضوع رو ازش پرسید ، بغض لنا


ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:


لنا جان تو جواب بده دخترم ، عشق چیه؟


لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت: عشق؟


دوباره یه نیشخند زدو گفت: عشق...


ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟


معلم مکث کردو جواب داد: خوب نه ولی الان دارم از تو می پرسم


لنا گفت: بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم


تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید


من شخصی رو دوست داشتم و دارم ، از وقتی که عاشقش شدم


با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون


شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی


سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه.


گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم


خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز


و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری...


من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره


ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم


عاشقم بوده چه روزای قشنگی بود sms بازی های شبانه


صحبت های یواشکی ، ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق


هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم


و هر کاری برای هم می کردیم


من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت


خیلی گرم بودن ، عشق یعنی توی سردترین هوا با


گرمی وجود یکی گرم بشی ، عشق یعنی حاضر باشی


همه چیزتو به خاطرش از دست بدی ، عشق یعنی از هر


چیزو هر کسی به خاطرش بگذری


اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما


عشقه من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم


و به پدرم موضوع رو گفت


پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی


این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود


پدرم می خواست عشقه منو بزنه ولی من طاقت نداشتم ،


نمی تونستم ببینم پدرم عشقه منو می زنه.


رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن ، خواهش می کنم بذار بره


بعد بهش اشاره کردم که برو ، اون گفت لنا نه من نمی تونم


بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به


اون طرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو...


و اون رفت و پدرم من رو به رگبار کتک بست


عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راحتیش تحمل کنی


بعد از این موضوع عشقه من رفت ما بهم قول


داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون


راه ندیم اون رفت و از اون به بعد هیچکس


ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام


فرستاد که توش نوشته شده بود:


لنای عزیز همیشه دوستت داشتم و دارم ، من تا


آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم ، منتظرت می مونم ،


شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا


بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم


خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش


دوستدار تو(ب.ش)


لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کرد و گفت:


خوب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود


معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:


آره دخترم می تونی بشینی


لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن


ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت:


پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان


لنا بلند شد و گفت: چه کسی؟


ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان


دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن ، پاهاش دیگه توان ایستادن


نداشت ناگهان روی زمین افتاد و دیگه هم بلند نشد


آره لنای قصه ی ما رفته بود ، رفته بود پیش عشقش ومن


مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن...


لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد



خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد


خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد


بدترین شرایط زندگی ما آرزوی خیلی های دیگه است...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 15:48 توسط علیرضا|


آخرين مطالب
» نظر
» یه خداحافظی موقت
» یک شوخی با دوستان گلم
» یک انسان به جنس مرد
» مرد میلیونر
» منه مستحق
» نجار خوب
» باز هم عشق
»
» شعر عاشقانه (حرف عاشقانه)
Design By : Pars Skin