حرف عاشقانه

عاشق

از همه کسانی که نظر میدن خواهش میکنم  وبلاگ خودشونو وارد کنن تا منم بیام نظر بدم

نوشته شده در شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰ساعت 17:16 توسط علیرضا|

تا گذشته ها را یاد می اورم دنیا بر سرم خراب میشود

گذشته چه از جانم میخواهی

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:59 توسط علیرضا|

دنیا دیگر جای برای ماندن نیست 

بگذارید تا زیندگی را دود کنم 

تا همه جا را دود فرا گیرد 

من یک سربازم که دیگر جای برای تنهای ندارم 

این روز ها تنهای نابودم کرده است 

برای هر کس که حرفغ میزنم مرا رد میکند 

دنیا خیلی نامردی

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:37 توسط علیرضا|

زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست

کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان

بی غذا مانده‌اند صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند

زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت : آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را می‌آورم

مغازه دار گفت نسیه نمی‌دهد

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می‌شنید به مغازه دار گفت : ببین این خانم چه می‌خواهد؟ خرید این خانم با من .

خواربار فروش گفت : لازم نیست خودم می‌دهم لیست خریدت کو ؟ زن گفت : اینجاست.

مغازه دار با طعنه گفت : لیست ‌ات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر !

زن با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت .

خواربارفروش باورش نمی‌شد . مشتری از سر رضایت خندید .

مغازه‌دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند .

در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است .

کاغذ لیست خرید نبود،دعای زن بود که نوشته بود ” ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری خودت آن را برآورده کن “

مغازه ‌دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت.

مشتری یک اسکناس با ارزش به مغازه ‌دار داد و گفت : فقط خداست که می‌‌داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است ؟

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:46 توسط علیرضا|

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.
و اما خبر بد...
این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حوله حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...
.....................
حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:39 توسط علیرضا|

شب نور کوچه ساکت

من قفل روی پازل
تو بودی که بودی بودی یه تیکش کم
زندگی که گوده گوده یکیش کمتر
من امتحانا پس دادم که اعتمادا هست با من
بهم اشتباها درس دادن که اتفاقو هز کنم
یاد گرفتم خوب باشم تو بدترین شرایط
بام گرفته خدا تو سخترین دقایق
 
...
 
شهر زیر پامون
قدم میزنیم آروم
این لحظه هاست که بهم میگن نمیشه قصو قانون
فرق روز و شب لای دست و پای آدماس
قلبت توی شب گرفت نورو دادم با لبام
چرخه چرخش روزگار چرخوندیم به سمت ما
جمع و خم روز مارو پرت کنیم به سمت ماه
مریخی نباش وقتی رو زمین هم نیسش
فس خاص پرواز تو آسمونا نیسش
 
میگذرن این روزا اگر چه خوب و بد داشت
تا بپر از رو بام تا کشته بشه برداشت
خلاصه هر روز با یه چیز ور میریم
دوباره مسموم با یه نخ تمثیری
آدما هر کدوم یه گوشه میپیچن
مزرعه ام نرم پر دونه یه ریشن
گلا یکی یکی جوونه میدن
بعد این همه تاریکی روشنیه بی شک

برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 17:35 توسط علیرضا|

دوباره کنار آب زیر ستاره هاییم
خوشحال از این که تو بهترین سه ماه سالیم
تنها مشکل اینه که تحت فشار خوابیم
همه چی عالیه ولی اگه بذاره پاییز

 

چرا میره جلو عقربه هی
متنفرم از ته دل
من از اول مهر
میخوام م*ست شم بکنم خدا رو نگاه
اینقدر بکشم تا که بدم ششا رو ب گـ*ا
چون من هیدنم ایده میدم دیوونم
پس شب بمون پیشم تنها نشو
چون که میدونم دوست داری این اخلاقمو
توو من توی تخت روی هم روی بنگ
عود و شمع با نور کم
فردا رو بی خیال تا هست امروز
من و تو و دوست خوبمون گری گوس
به هر حال هر سال برگا رنگ می گیرن
یه چند ماه سبز آخر با زرد میمیرن
تابستون رفت و سرما تنمو افتاده کرد
توی خماری و صبر عین معتاد کرک
ولی زیر گریه ی پاییز خیس نمیشیم
زمستونم سوییس نریم میریم پیست دیزین
بهارم که هوا ابر فقط بوی خوب داره
که داره به ما میگه تابستون تو راهه ولی


برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:41 توسط علیرضا|

من مردم یا زندم دقیق نمیدونم
یه زمین خورده خاکی از دنیا بدورم
بی خی زندگی شدم که پره پیچو خمه
رسیدم تهش کشیدم بیرون کل زیرو بمش
اونقد بالاعم که نمیتونم حرفی بزنم
اونقد میکشم تا بمیرم دل نمیکنم
گوشت نشد به تنم اونکه تا حالا خوردم
باختم هموناییم که تا حالا بردم
ببین قانونشه فرصتاتو پشت سر میذاری
اونوقتی که تو رویاهات داری چشماتو میمالی
ولش کن بابا بزا یه بارم دنیا ببره
قبل اینکه یکی تو رو 3 تا گل اون بزنه
حسرت جفت پاهام واسه صاف وایسادن
ببین چیه با وجدان خودم داستان دارم
این رسمه روزگاره
مثله تنه ماره
دور دو دستتو
تو زندگیت ادامه داره


برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:32 توسط علیرضا|

من مردم یا زندم دقیق نمیدونم
یه زمین خورده خاکی از دنیا بدورم
بی خی زندگی شدم که پره پیچو خمه
رسیدم تهش کشیدم بیرون کل زیرو بمش
اونقد بالاعم که نمیتونم حرفی بزنم
اونقد میکشم تا بمیرم دل نمیکنم
گوشت نشد به تنم اونکه تا حالا خوردم
باختم هموناییم که تا حالا بردم
ببین قانونشه فرصتاتو پشت سر میذاری
اونوقتی که تو رویاهات داری چشماتو میمالی
ولش کن بابا بزا یه بارم دنیا ببره
قبل اینکه یکی تو رو 3 تا گل اون بزنه
حسرت جفت پاهام واسه صاف وایسادن
ببین چیه با وجدان خودم داستان دارم
این رسمه روزگاره
مثله تنه ماره
دور دو دستتو
تو زندگیت ادامه داره


برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:32 توسط علیرضا|

هیــــــس...
 
آرام تر باشـــید...
 
عشقـــم در آغـــوش کسی خوابــــیده...

 

هیــس !

 

 

کــــمی آرامــــتـــر تنـــــها شــــو
 
 
بی صـــــدا تــــر بـــشــــکــــن
 
 
آهــــســــتــــه تـــر سراغـــــش را بگـــــیـــــر
 
 
مـــمــــکــن است بــــیـــدار شــــود
 
 
 
وجــــــــدان نــــــداشتــــــه اش !

برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:30 توسط علیرضا|

تقصیــــــــر هیــــچ کــــس نیــســـت
بـــه نام "عشـــــــق"
جسمـــــــت را
لگــــد مال بوســــــــه های هـــــوس آلـــودشان می کنند
و بــــــه نام "ناپاکــــــیٍ تـــــــو"
فـــــراموشت می کنند
بــــــه نام "نجـــــابـــت" بایـــــد ســـــکوت کنـــــی

و بــــــه نام "صبـــــــــر" از درون ویــــــــــران می شوی.......


برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:28 توسط علیرضا|

یه آرزو میکنم برات اونم اینه که همیشه موفق باشی 

یه نصیحت میکنم تو رو به هر کسی اعتماد نکن حتی من

یه حرف دوستانه ، هیچکس خانواده نمیشه حتی دوستای مورد اعتماد

یه اصل ، سه چیز در هدفت داشته باش (گفتار نیک ،پندار نیک ،کردار نیک)

یه امید ، از هیچکس نترس حتی دشمن های خیلی قوی

به امید روز های موفقیت من و تو


برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 14:47 توسط علیرضا|

دنیا پر از بی معرفت هاست حتی فیلم های فردین هم دیگه خریدار نداره 

چقدر زندانی بودن بد است چرا این طور است همه طرفم دیوار است 

فقط یک راه مانده آن هم رفتن به سوی روشنایست خدایا روشنای را نشانم بده 

دیگر دستی به سوی هیچ کس دراز نیست حتی پدران هم دست های خود را در جیب کرده اند

خوشحالم که دیگه قلبی نیست دیگر هیچ کس دل شکسته نمیشه

خدایا مراقبم باش اینجا همه به خاطر تو به خونم تشنه هستن

اینجا ایران جدا از دنیا . خود دنیایست به رنگ خون و به سبزی لجن و به سفیدی سگ های ولگرد


برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 1:48 توسط علیرضا|

دیگه هیچ کس فکر زیبا زندگی کردن نیست همه فقط دنبال زیبا مردن هستن

کسی دیگه فکر بچه های خیابونی نیست

حتی بچه های خیابونی هم دنبال خدا نیستن

حتی خدا هم دیگه دنبال بچه هاش نیست چون دیگه حالی واسه گشتن نیست

همه دنبال بیشتر بالا رفتنن کسی فکر سرزمینش نیست

کسی نمیخواد دیگه دنیا رو ببینه همه تو دنیای مجازی سرگرم هستن

همه واسه خودشون زندگی میکنن کسی به فکر خوشحال کردن کسی نیست

دیگه کسی عاشق نمیشه چون احساسی نیست

همه چیز بی روح شده

به هر جا نگاه میکنی فقط چشمای سرخ شیطانیست

همه فیلم های سینما شدن پر از بدبختی کسی خوشبخت نیست

دنیا بدون اینجا ایران است خیلی از تو دور است  ....؟؟؟؟!!!!

 

 


برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:48 توسط علیرضا|

رایانه لبخند

رایانه لبخند                   رایانه لبخند                    رایانه لبخند

رایانه لبخند                   رایانه لبخند                    رایانه لبخند

رایانه لبخند                   رایانه لبخند                    رایانه لبخند

فروش کامپیوتر های خانگی ، لب تاب ، تبلت

نصب دوربین مدار بسته و نصب دزدگیر 

انواع راه اندازی های شبکه ای 

رایانه لبخند در خدمت همشهریان عزیز


آدرس : شیراز _ چهارراه ملاصدرا مجتمع کامپیوتر الماس واحد 209 

تلفن : 07112342459       09375063589

 

مسئول : عابدی


برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۳ساعت 18:41 توسط علیرضا|

سلام بچه ها امیدوارم از این وبلاگ خوشتون اومده باشه من علیرضا 1372 در تاریخ 19/01/1393 عزام به خدمت هستم امید وارم تا بعد از آموزشی همه به وبلاگم بیاین شما همه جزء خانواده مجازی من هستید همتون رو دوست دارم بچه وبلاگم رو تنها نزارید ... همه شما رو دوست دارم هم آبجی ها هم داداشای گلم ...
نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 22:23 توسط علیرضا|

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟...
" واتسون گفت:"میلیون ها ستاره می بینم".هلمز گفت: "چه نتیجه ای می گیری؟". واتسون گفت: "از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد ".
شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند.

نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 22:18 توسط علیرضا|

شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قدبرد . زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: " ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود . من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم . با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم . ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
"شیوانا تبسمی کرد وگفت :" حقیقتش من این بسته ها را نفرستادم . یک فروشنده دوره گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین! "شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود . در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود!

نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 22:17 توسط علیرضا|

میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند.

وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد ....

که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام  خانه را با سبز رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته."

مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان،  تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت(نگرش) میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزانترین و موثرترین روش میباشد.

نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین ۱۳۹۳ساعت 22:14 توسط علیرضا|

شب سردی بود ….

پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت

و انعام میگرفت …


پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه …

رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده

داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه …

میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش …

هم اسراف نمیشد هم ….


بچه هاش شاد میشدن …


برق خوشحالی توی چشماش دوید ..

دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه ….

تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت :

دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …

خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت …

دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت …


چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …

مادر جان ! پیرزن ایستاد …

برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم !

سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….


پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !


زن گفت : اما من مستحقم مادر من …

مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن …اگه اینارو نگیری دلمو

شکستی ! جون بچه هات بگیر !


زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد …


پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد …

قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش …

دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت :

پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی  مادر!

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۲ساعت 15:0 توسط علیرضا|

سال های سال بود که دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم

زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک،

با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و کار به جایی

رسید که از هم جدا شدند.


از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد،

مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:

من چند روزی است که دنبال کار می گردم،

فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید،

آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟


برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم.

به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است.

او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه

ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .


سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:

در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا

دیگر او را نبینم.


نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:

من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟


نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:

نه، چیزی لازم ندارم !


هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت،

چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود.

نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.


کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:

مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟


در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور

ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای

کندن نهر معذرت خواست.


وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته

و در حال رفتن است.


کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر،

از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.


نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۲ساعت 14:58 توسط علیرضا|

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.

 

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.

 

در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.

 

روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.

 

دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.

 

دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

 

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

 


ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.

 

زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.

چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.

 

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

 

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.


مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟

 

مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.

 

پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟

 

پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟

 

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

 


معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستتدارد.

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۲ساعت 14:47 توسط علیرضا|

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.

پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»

زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»

پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد.»

زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: «پسر…، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم.»

پسر جوان جواب داد: «نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.»
گاهی باید عمل کرد خود را سنجید شاید کسی از دست ما ناراحت باشد...
نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۲ساعت 14:38 توسط علیرضا|

چشمانم می افتد به طلوع صبح.. 

نابودیم گل می دهد..

در میان آدم ها ..

عینکی دودی بر بغض می زنم..

شاید ندید جمعیت جای ضرب و شتم های غصه را بر دیدگانم..

عینک بر من نمی پوشاند غمم را 

ولی شاید از نگاه جمعیت بپوشاندش..

در هوای خود سرد می شوم 

کاپشن پاره ام را می پوشم 

به این امید که جمعیت نبیند زمستان خشکیده بر تنم را..

زمستان..

موجودی که در من دفن شد و دفع نشد..

کاپشن بر من نمی سوزاند این زمستان را..

ولی شاید از نگاه جمعیت بپوشاندش..

به دنبال ملافه ی پوسیده ای می دوم که کمی آن سوتر..

در آن طرف چهارراه..

آواره در پیاده رو از این سو و آن سو لگدمال می شود..

و ناله می کند زیر سیلی های رفت و آمد آدم ها..

می دوم به سویش تا نجاتش دهم.. 

تا نجاتم گردد..

انگار که هردو به هم نیازمندیم..

و بعد.. 

خرسند می پوشیم یکدیگر را.. 

و در حریم امن هم به انتظار عمق شب می نشینیم..

همینجا..

در کف پیاده رو..

شب که آمد..

عشق بازیمان طلوع می کند..

و طلوع میکند.. 

تا انتهای تاریکی اش..

و شب..

جنس شب چه مطبوع است.. 

در شب که دوخته می شوم

نه از غم خبری است.. 

نه از بغض.. 

و نه از زمستان خشکیده بر تنم..

این درمان لااقل تا طلوع فردا تسکین می بخشد ، کفاف می دهد و 

استقامت می کند..

و فردا..

باز هم عینکی دودی و کاپشنی پاره..

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 23:53 توسط علیرضا|

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 10:26 توسط علیرضا|


برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 18:34 توسط علیرضا|

اسم من فرهاد هست ماجرا مربوط مي شه به سال پيش وقتي که تازه دوم دبيرستان رو تموم کرده بودميه دختر رو که اسمش ليلا بود چهار سال بود دوست داشتم و براي اينکه يه کلمه باهاش حرف بزنم روزشماري مي کردم و شب و روز نداشتم هر شب که همه مي خوابيدن بيدار مي شدم تو عالم خودم باهاش حرف مي زدم .يه روز که گوشيم دستم بود ديدم از يه شماره ناشناس برام يه پيامک اومد بعد اينکه دنبال شماره گشتم ديدم شماره ليلاست همينو که فهميدم باورم نشد يعني تا الانشم باورم نيست از خوشحالي فقط مي تونستم گريه کنم يعني کار ديگه اي از دستم ساخته نبود فکرشو بکنيد بعد 4 سال...وقتي که باهاش حرف ميزدم دنيام زير و رو مي شد واسش از اين چهار سال تنهاييم حرف مي زدم خلاصه بعد 6 روز ارتباط بهم زنگ زد گفت که نمي خوام ديگه باهات ارتباطي داشته باشم همينو گفت و گوشي رو گذاشت منم بهش پيام زدم که خودمو مي کشم اينو جدي ميگم اگه علت کارتو بهم نگي از فردا ديگه منو نميبيني ديدم نوشت که سرطان خون داره اينو که ديدم چشمام سياهي رفت روزاي خوش زندگيم با بدختي رو سرم خوردن حالم بدجوري خراب شد طوري که به سرم زد خودمو خلاص کنم که گوشيم زنگ زد برداشتم ليلا بود گفت فرهاد مي خوام ببينمت همون پارکي که ديروز بوديم ساعت6 لباسامو پوشيدم از ساعت 5 رفتم نشستم رو صندلي که ديروز با هم نشسته بوديم يک ساعت ديگه از دور ديدم که داره مياد رفتم پيشش با هم قدم زديم که گفت فرهاد فردا مي خوام عمل بشم خيلي مي ترسم بهم گفت قول بده که اگه من رفتم بلايي سر خوت نياري واسه خودت يه کس ديگه اي پيدا کني و منو فراموش کني منم گفتم اگه تو بري منم باهات ميام با اين حرفم خيلي ناراحتش کردم رو کرد بهم گفت فرهاد بهم قول بده که فراموشم مي کني منم بهش گفتم که قول مي دم خوب مي شي و بازم با هم ديگه هستيم فردا شد ساعت 9 مي خواستن ليلا رو ببرن اتاق عمل ديدم که بابا و مامانش گريون پشت در اتاق عمل نشستن منم نمي خواستم که منو ببينن واسه همين تو حياط بيمارستان نشسته بودم که خوابم برد ولي با صداي جيغ مادر ليلا از خواب پريدم ساعت 12 بود وقتي بيدار شدم ديدم مادر ليلا با صداي بلند گريه مي کنه و باباش هم يه گوشه زانوهاشو بغل کرده و بهت زده به در اتاق عمل که باز بود نگاه مي کنه و قطره هاي اشک از گونه هاش سرازير شده و بقيه فاميلاش هر کدوم يه گوشه زارزار گريه مي کنن با ديدن اينا که فهميدم ليلا تموم کرده بي اختيار توي بيمارستان مثل ديونه ها طوري داد زدم که همه داشتن منو نگاه مي کردن بعد با يه دريا غم و اندوه با اشکهاي بي اختيار که داشتن مثل بارون مي باريدن بيمارستان رو ترک کردم وقتي رسيدم خونه ديدم همه اهل محل از مرگ ليلا حرف مي زنن با اين حرفا به داغ دلم آتيش مي زدن مثل اينکه جاده جهنم رو روبروم باز کرده بودنفرداش مراسم تشييع جنازه ليلا بود رفتم از دور نگاشون کردم ديدم طابوت ليلا رو دارن ميارنباورم نميشد که ليلاي من اون تو خوابيده همينطور اشکام بي صدا از رو صورتم سرازير مشد باخودم ميگفتم خدايا اين دختر چه گناهي کرده بود واسه چي ازم گرفتيش ديگه داشتم آتيش ميگرفتم باور کردنش برام خيلي سخت بود تموم زندگيم رو گذاشتن تو خاک از دست خودم دل گير بودم که نتونستم به قولي که بهش داده بودم عمل کنم نتونستم روزاي آخر زندگيشو واسش شيرين کنم داشتم خودمو سرزنش مي کردم بعد اينکه فرشته روياهامو خاکش کردن تنهايي عجيبي رو که تا هنوزم تو قلبم مونده رو احساس کردم اگه بهش قول نمي دادم که بلايي سر خودم نيارم خودمو خلاص ميکردم از دور داشتم فقط به قبر ليلا نگاه ميکردم و عشق کوتاهمو نفرين ميکردم همينطور مات و مبهوت به قبر ليلا نگاه مي کردم و گريه ميکردم حالا ديگه نصف زندگيم زير خاک بود نصف ديگش روي خاک سرنوشت تک گل آروزي باغمو چيد و خشک و خالي شدم بعد اينکه همه رفتن رفتم پيش قبرش نشستم بهش گفتم يادم مياد تو رويام باهات حرف مي زدم ولي حالا بايد با جسم بي روحت هم سخن بشم گفتم نکنه اون تو تنهايي مي ترسي کاش به جاي تو من اون تو خوابيده بودم اينا رو که ميگفتم خودم خوابم برد پيش قبرش خوابيدم که ديدم تو يه باغ بزرگم و يه گوشه اي نشستم و ليلا هم اون ور داره بهم گريه ميکنه اومد پيشم اشکامو پاک کرد و گفت قولت که يادت نرفته ؟ بهش گفتم نه ولي قول داده بودم خوب بشي ولي نشدي من خيلي متاسفم گفت نه من خوب شدم فقط دنيامون با هم فرق مي کنه برو از زندگيت لذت ببر اينو که گفت يهو خودم و ميون قبرها ديدم که خوابم برده بود بلند شدم و يه شاخه گل خشکيده گذاشتم رو قبرش و رفتم

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 17:10 توسط علیرضا|

من در کشوري زندگي مي کنم که

دويدن سهم کساني است که هرگز نمي رسند

و رسيدن سهم کساني که هرگز نمي دوند...

ارزش مردگانش چندين برابر زندگانش است..

در سرزمين من مردمانش با نفرت بيشتري به بوسيدن دو عاشق نگاه مي کنند 

تا صحنه ي اعدام يک انسان

در سرزمين من. . .

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 12:52 توسط علیرضا|


نگار من که  لطفش  بیکرانست 

به   مانند  گلی   در  بوستانست

ندیدم  تا  کنون  گل  برتر از او

به ارزش برتر ازهر زعفرانست

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 12:51 توسط علیرضا|

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً میمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 13:17 توسط علیرضا|


آخرين مطالب
» نظر
»
» دنیای نامرد
» خواربار فروش
» حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟ :D
» خونه بی سقف (صادق)
» zed bazi
» صادق میگه؟؟؟؟!!!!
» صادق میگه؟؟؟؟!!!!
» هیس؟؟؟؟!!!!...
Design By : Pars Skin