حرف عاشقانه

عاشق

از همه کسانی که نظر میدن خواهش میکنم  وبلاگ خودشونو وارد کنن تا منم بیام نظر بدم

نوشته شده در شنبه پنجم آذر ۱۳۹۰ساعت 17:16 توسط علیرضا|

یکی هست شد یه خاظره 

الان دیگه باید گفت یکی نیست 

که واست بسازه یه خاطره 

عشق سه حرفه 

ولی 

 عاشق بودن خیلی حرفه 

امید وارم شما هم خیلی حرف باشید 

نه این که به سه حرف قانع باشید

نوشته شده در شنبه دهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 21:13 توسط علیرضا|

تا گذشته ها را یاد می اورم دنیا بر سرم خراب میشود

گذشته چه از جانم میخواهی

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:59 توسط علیرضا|

دنیا دیگر جای برای ماندن نیست 

بگذارید تا زیندگی را دود کنم 

تا همه جا را دود فرا گیرد 

من یک سربازم که دیگر جای برای تنهای ندارم 

این روز ها تنهای نابودم کرده است 

برای هر کس که حرفغ میزنم مرا رد میکند 

دنیا خیلی نامردی

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:37 توسط علیرضا|

زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست

کمی خواروبار به او بدهد . به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمی‌تواند کار کند و شش بچه‌شان

بی غذا مانده‌اند صاحب مغازه با بی‌اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند

زن نیازمند در حالی که اصرار می‌کرد گفت : آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را می‌آورم

مغازه دار گفت نسیه نمی‌دهد

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می‌شنید به مغازه دار گفت : ببین این خانم چه می‌خواهد؟ خرید این خانم با من .

خواربار فروش گفت : لازم نیست خودم می‌دهم لیست خریدت کو ؟ زن گفت : اینجاست.

مغازه دار با طعنه گفت : لیست ‌ات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستی ببر !

زن با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت .

خواربارفروش باورش نمی‌شد . مشتری از سر رضایت خندید .

مغازه‌دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چیز گذاشت تا کفه‌ها برابر شدند .

در این وقت ، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است .

کاغذ لیست خرید نبود،دعای زن بود که نوشته بود ” ای خدای عزیزم! تو از نیاز من باخبری خودت آن را برآورده کن “

مغازه ‌دار با بهت جنس ها را به زن داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد. زن خداحافظی کرد و رفت.

مشتری یک اسکناس با ارزش به مغازه ‌دار داد و گفت : فقط خداست که می‌‌داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است ؟

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:46 توسط علیرضا|

فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.

هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.
و اما خبر بد...
این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حوله حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...
.....................
حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟

نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:39 توسط علیرضا|

شب نور کوچه ساکت

من قفل روی پازل
تو بودی که بودی بودی یه تیکش کم
زندگی که گوده گوده یکیش کمتر
من امتحانا پس دادم که اعتمادا هست با من
بهم اشتباها درس دادن که اتفاقو هز کنم
یاد گرفتم خوب باشم تو بدترین شرایط
بام گرفته خدا تو سخترین دقایق
 
...
 
شهر زیر پامون
قدم میزنیم آروم
این لحظه هاست که بهم میگن نمیشه قصو قانون
فرق روز و شب لای دست و پای آدماس
قلبت توی شب گرفت نورو دادم با لبام
چرخه چرخش روزگار چرخوندیم به سمت ما
جمع و خم روز مارو پرت کنیم به سمت ماه
مریخی نباش وقتی رو زمین هم نیسش
فس خاص پرواز تو آسمونا نیسش
 
میگذرن این روزا اگر چه خوب و بد داشت
تا بپر از رو بام تا کشته بشه برداشت
خلاصه هر روز با یه چیز ور میریم
دوباره مسموم با یه نخ تمثیری
آدما هر کدوم یه گوشه میپیچن
مزرعه ام نرم پر دونه یه ریشن
گلا یکی یکی جوونه میدن
بعد این همه تاریکی روشنیه بی شک
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 17:35 توسط علیرضا|

دوباره کنار آب زیر ستاره هاییم
خوشحال از این که تو بهترین سه ماه سالیم
تنها مشکل اینه که تحت فشار خوابیم
همه چی عالیه ولی اگه بذاره پاییز

 

چرا میره جلو عقربه هی
متنفرم از ته دل
من از اول مهر
میخوام م*ست شم بکنم خدا رو نگاه
اینقدر بکشم تا که بدم ششا رو ب گـ*ا
چون من هیدنم ایده میدم دیوونم
پس شب بمون پیشم تنها نشو
چون که میدونم دوست داری این اخلاقمو
توو من توی تخت روی هم روی بنگ
عود و شمع با نور کم
فردا رو بی خیال تا هست امروز
من و تو و دوست خوبمون گری گوس
به هر حال هر سال برگا رنگ می گیرن
یه چند ماه سبز آخر با زرد میمیرن
تابستون رفت و سرما تنمو افتاده کرد
توی خماری و صبر عین معتاد کرک
ولی زیر گریه ی پاییز خیس نمیشیم
زمستونم سوییس نریم میریم پیست دیزین
بهارم که هوا ابر فقط بوی خوب داره
که داره به ما میگه تابستون تو راهه ولی

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:41 توسط علیرضا|

من مردم یا زندم دقیق نمیدونم
یه زمین خورده خاکی از دنیا بدورم
بی خی زندگی شدم که پره پیچو خمه
رسیدم تهش کشیدم بیرون کل زیرو بمش
اونقد بالاعم که نمیتونم حرفی بزنم
اونقد میکشم تا بمیرم دل نمیکنم
گوشت نشد به تنم اونکه تا حالا خوردم
باختم هموناییم که تا حالا بردم
ببین قانونشه فرصتاتو پشت سر میذاری
اونوقتی که تو رویاهات داری چشماتو میمالی
ولش کن بابا بزا یه بارم دنیا ببره
قبل اینکه یکی تو رو 3 تا گل اون بزنه
حسرت جفت پاهام واسه صاف وایسادن
ببین چیه با وجدان خودم داستان دارم
این رسمه روزگاره
مثله تنه ماره
دور دو دستتو
تو زندگیت ادامه داره

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:32 توسط علیرضا|

من مردم یا زندم دقیق نمیدونم
یه زمین خورده خاکی از دنیا بدورم
بی خی زندگی شدم که پره پیچو خمه
رسیدم تهش کشیدم بیرون کل زیرو بمش
اونقد بالاعم که نمیتونم حرفی بزنم
اونقد میکشم تا بمیرم دل نمیکنم
گوشت نشد به تنم اونکه تا حالا خوردم
باختم هموناییم که تا حالا بردم
ببین قانونشه فرصتاتو پشت سر میذاری
اونوقتی که تو رویاهات داری چشماتو میمالی
ولش کن بابا بزا یه بارم دنیا ببره
قبل اینکه یکی تو رو 3 تا گل اون بزنه
حسرت جفت پاهام واسه صاف وایسادن
ببین چیه با وجدان خودم داستان دارم
این رسمه روزگاره
مثله تنه ماره
دور دو دستتو
تو زندگیت ادامه داره

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:32 توسط علیرضا|

هیــــــس...
 
آرام تر باشـــید...
 
عشقـــم در آغـــوش کسی خوابــــیده...

 

هیــس !

 

 

کــــمی آرامــــتـــر تنـــــها شــــو
 
 
بی صـــــدا تــــر بـــشــــکــــن
 
 
آهــــســــتــــه تـــر سراغـــــش را بگـــــیـــــر
 
 
مـــمــــکــن است بــــیـــدار شــــود
 
 
 
وجــــــــدان نــــــداشتــــــه اش !
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:30 توسط علیرضا|

تقصیــــــــر هیــــچ کــــس نیــســـت
بـــه نام "عشـــــــق"
جسمـــــــت را
لگــــد مال بوســــــــه های هـــــوس آلـــودشان می کنند
و بــــــه نام "ناپاکــــــیٍ تـــــــو"
فـــــراموشت می کنند
بــــــه نام "نجـــــابـــت" بایـــــد ســـــکوت کنـــــی

و بــــــه نام "صبـــــــــر" از درون ویــــــــــران می شوی.......

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:28 توسط علیرضا|

چشمانم می افتد به طلوع صبح.. 

نابودیم گل می دهد..

در میان آدم ها ..

عینکی دودی بر بغض می زنم..

شاید ندید جمعیت جای ضرب و شتم های غصه را بر دیدگانم..

عینک بر من نمی پوشاند غمم را 

ولی شاید از نگاه جمعیت بپوشاندش..

در هوای خود سرد می شوم 

کاپشن پاره ام را می پوشم 

به این امید که جمعیت نبیند زمستان خشکیده بر تنم را..

زمستان..

موجودی که در من دفن شد و دفع نشد..

کاپشن بر من نمی سوزاند این زمستان را..

ولی شاید از نگاه جمعیت بپوشاندش..

به دنبال ملافه ی پوسیده ای می دوم که کمی آن سوتر..

در آن طرف چهارراه..

آواره در پیاده رو از این سو و آن سو لگدمال می شود..

و ناله می کند زیر سیلی های رفت و آمد آدم ها..

می دوم به سویش تا نجاتش دهم.. 

تا نجاتم گردد..

انگار که هردو به هم نیازمندیم..

و بعد.. 

خرسند می پوشیم یکدیگر را.. 

و در حریم امن هم به انتظار عمق شب می نشینیم..

همینجا..

در کف پیاده رو..

شب که آمد..

عشق بازیمان طلوع می کند..

و طلوع میکند.. 

تا انتهای تاریکی اش..

و شب..

جنس شب چه مطبوع است.. 

در شب که دوخته می شوم

نه از غم خبری است.. 

نه از بغض.. 

و نه از زمستان خشکیده بر تنم..

این درمان لااقل تا طلوع فردا تسکین می بخشد ، کفاف می دهد و 

استقامت می کند..

و فردا..

باز هم عینکی دودی و کاپشنی پاره..

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 23:53 توسط علیرضا|

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 10:26 توسط علیرضا|


برچسب‌ها: حرف عاشقانه
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 18:34 توسط علیرضا|

اسم من فرهاد هست ماجرا مربوط مي شه به سال پيش وقتي که تازه دوم دبيرستان رو تموم کرده بودميه دختر رو که اسمش ليلا بود چهار سال بود دوست داشتم و براي اينکه يه کلمه باهاش حرف بزنم روزشماري مي کردم و شب و روز نداشتم هر شب که همه مي خوابيدن بيدار مي شدم تو عالم خودم باهاش حرف مي زدم .يه روز که گوشيم دستم بود ديدم از يه شماره ناشناس برام يه پيامک اومد بعد اينکه دنبال شماره گشتم ديدم شماره ليلاست همينو که فهميدم باورم نشد يعني تا الانشم باورم نيست از خوشحالي فقط مي تونستم گريه کنم يعني کار ديگه اي از دستم ساخته نبود فکرشو بکنيد بعد 4 سال...وقتي که باهاش حرف ميزدم دنيام زير و رو مي شد واسش از اين چهار سال تنهاييم حرف مي زدم خلاصه بعد 6 روز ارتباط بهم زنگ زد گفت که نمي خوام ديگه باهات ارتباطي داشته باشم همينو گفت و گوشي رو گذاشت منم بهش پيام زدم که خودمو مي کشم اينو جدي ميگم اگه علت کارتو بهم نگي از فردا ديگه منو نميبيني ديدم نوشت که سرطان خون داره اينو که ديدم چشمام سياهي رفت روزاي خوش زندگيم با بدختي رو سرم خوردن حالم بدجوري خراب شد طوري که به سرم زد خودمو خلاص کنم که گوشيم زنگ زد برداشتم ليلا بود گفت فرهاد مي خوام ببينمت همون پارکي که ديروز بوديم ساعت6 لباسامو پوشيدم از ساعت 5 رفتم نشستم رو صندلي که ديروز با هم نشسته بوديم يک ساعت ديگه از دور ديدم که داره مياد رفتم پيشش با هم قدم زديم که گفت فرهاد فردا مي خوام عمل بشم خيلي مي ترسم بهم گفت قول بده که اگه من رفتم بلايي سر خوت نياري واسه خودت يه کس ديگه اي پيدا کني و منو فراموش کني منم گفتم اگه تو بري منم باهات ميام با اين حرفم خيلي ناراحتش کردم رو کرد بهم گفت فرهاد بهم قول بده که فراموشم مي کني منم بهش گفتم که قول مي دم خوب مي شي و بازم با هم ديگه هستيم فردا شد ساعت 9 مي خواستن ليلا رو ببرن اتاق عمل ديدم که بابا و مامانش گريون پشت در اتاق عمل نشستن منم نمي خواستم که منو ببينن واسه همين تو حياط بيمارستان نشسته بودم که خوابم برد ولي با صداي جيغ مادر ليلا از خواب پريدم ساعت 12 بود وقتي بيدار شدم ديدم مادر ليلا با صداي بلند گريه مي کنه و باباش هم يه گوشه زانوهاشو بغل کرده و بهت زده به در اتاق عمل که باز بود نگاه مي کنه و قطره هاي اشک از گونه هاش سرازير شده و بقيه فاميلاش هر کدوم يه گوشه زارزار گريه مي کنن با ديدن اينا که فهميدم ليلا تموم کرده بي اختيار توي بيمارستان مثل ديونه ها طوري داد زدم که همه داشتن منو نگاه مي کردن بعد با يه دريا غم و اندوه با اشکهاي بي اختيار که داشتن مثل بارون مي باريدن بيمارستان رو ترک کردم وقتي رسيدم خونه ديدم همه اهل محل از مرگ ليلا حرف مي زنن با اين حرفا به داغ دلم آتيش مي زدن مثل اينکه جاده جهنم رو روبروم باز کرده بودنفرداش مراسم تشييع جنازه ليلا بود رفتم از دور نگاشون کردم ديدم طابوت ليلا رو دارن ميارنباورم نميشد که ليلاي من اون تو خوابيده همينطور اشکام بي صدا از رو صورتم سرازير مشد باخودم ميگفتم خدايا اين دختر چه گناهي کرده بود واسه چي ازم گرفتيش ديگه داشتم آتيش ميگرفتم باور کردنش برام خيلي سخت بود تموم زندگيم رو گذاشتن تو خاک از دست خودم دل گير بودم که نتونستم به قولي که بهش داده بودم عمل کنم نتونستم روزاي آخر زندگيشو واسش شيرين کنم داشتم خودمو سرزنش مي کردم بعد اينکه فرشته روياهامو خاکش کردن تنهايي عجيبي رو که تا هنوزم تو قلبم مونده رو احساس کردم اگه بهش قول نمي دادم که بلايي سر خودم نيارم خودمو خلاص ميکردم از دور داشتم فقط به قبر ليلا نگاه ميکردم و عشق کوتاهمو نفرين ميکردم همينطور مات و مبهوت به قبر ليلا نگاه مي کردم و گريه ميکردم حالا ديگه نصف زندگيم زير خاک بود نصف ديگش روي خاک سرنوشت تک گل آروزي باغمو چيد و خشک و خالي شدم بعد اينکه همه رفتن رفتم پيش قبرش نشستم بهش گفتم يادم مياد تو رويام باهات حرف مي زدم ولي حالا بايد با جسم بي روحت هم سخن بشم گفتم نکنه اون تو تنهايي مي ترسي کاش به جاي تو من اون تو خوابيده بودم اينا رو که ميگفتم خودم خوابم برد پيش قبرش خوابيدم که ديدم تو يه باغ بزرگم و يه گوشه اي نشستم و ليلا هم اون ور داره بهم گريه ميکنه اومد پيشم اشکامو پاک کرد و گفت قولت که يادت نرفته ؟ بهش گفتم نه ولي قول داده بودم خوب بشي ولي نشدي من خيلي متاسفم گفت نه من خوب شدم فقط دنيامون با هم فرق مي کنه برو از زندگيت لذت ببر اينو که گفت يهو خودم و ميون قبرها ديدم که خوابم برده بود بلند شدم و يه شاخه گل خشکيده گذاشتم رو قبرش و رفتم

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 17:10 توسط علیرضا|

من در کشوري زندگي مي کنم که

دويدن سهم کساني است که هرگز نمي رسند

و رسيدن سهم کساني که هرگز نمي دوند...

ارزش مردگانش چندين برابر زندگانش است..

در سرزمين من مردمانش با نفرت بيشتري به بوسيدن دو عاشق نگاه مي کنند 

تا صحنه ي اعدام يک انسان

در سرزمين من. . .

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 12:52 توسط علیرضا|


نگار من که  لطفش  بیکرانست 

به   مانند  گلی   در  بوستانست

ندیدم  تا  کنون  گل  برتر از او

به ارزش برتر ازهر زعفرانست

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۱ساعت 12:51 توسط علیرضا|

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً میمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 13:17 توسط علیرضا|


هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند. پسرك پرسید:«ببخشین خانم! شما كاغذ باطله دارین»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم یك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپایى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بیایین تو یه فنجون شیركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم كنند. بعد یك فنجان شیركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زیر چشمى دیدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه كرد. بعد پرسید:«ببخشین خانم!شما پولدارین ؟ »

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»

دختر كوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یك شغل خوب و دائمى، همه اینها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپایى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم همیشه آنها را همان جا نگه دارم كه هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

ماریون دولن

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 13:16 توسط علیرضا|

روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می كرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می كرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز كرد.پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یك لیوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود بجای آب برایش یك لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر كشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته كه نیكی ما به ازائی ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشكان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیكه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حركت كرد.لباس پزشكی اش را بر تن كرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یك تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دكتر كلی گردید.

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دكتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاكتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه باید تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاكت را باز كرد.چیزی توجه اش را جلب كرد.چند كلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یك لیوان شیر پرداخت شده است»

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 13:16 توسط علیرضا|


بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

بمیرید بمیرید وزین مرگ مترسید

کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

بمیرید بمیرید وزین نفس ببرید

که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا

بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید

بمیرید بمیرید وزین ابر برآیید

چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

خموشید خموشید خموشی دم مرگست

هم از زندگی است اینک زخاموش نفیرید

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 14:4 توسط علیرضا|

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید …:چرا مرا دوست داری …؟چرا عاشقم هستی …؟پسر گفت …:نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …دختر گفت …:وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم

هستی .!.!.؟
پسر گفت… :واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم …دختر گفت …:اثبات.!.!.؟نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم …شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…اما تو نمی توانی این کار را بکنی …پسر گفت …:خوب …من تو رو دوست دارم …چون …زیبا هستی…چون…صدای تو گیراست …چون…جذاب و دوست داشتنی هستی…چون …باملاحظه و بافکر هستی …چون …به من توجه و محبت می کنی …تو را به خاطر لبخندت …دوست دارم …به خاطر تمامی حرکاتت…دوستت دارم …دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …چند روز بعد …دختر تصادف کرد و به کما رفت…پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت…نامه بدین شرح بود …:عزیز دلم …تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم …اکنون دیگر حرف نمی زنی …پس نمی توانم دوستت داشته باشم …دوستت دارم …چون به من توجه و محبت می کنی …چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…نمی توانم دوستت داشته باشم…تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم …آیا اکنون می توانی بخندی …؟می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟پس دوستت ندارم …اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…در زمان هایی مثل الان…هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دارد…؟نه هرگز…و من هنوز دوستت دارم …

نوشته شده در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 20:6 توسط علیرضا|

بعضی آدمهــــــا یهـو میــان! یهـو زندگیـتـــــو قشنگ میکنن!


 یهـو میشن همــــــه ی دلخـوشیت ! یهـو میشن دلیـل

خنــــــده هات! یهـو میشن دلیل نفس کشیــــدنت !


بـعــــد همینجـوری یهـو میــــــرن !

یهـو گنـــــــــــد میـزنن بـه

آرزوهــــات

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱ساعت 18:26 توسط علیرضا|

تآهای آقاپسر!!!
وق
ی یه دختربهت گفت
دوست دارم..
سریع جوابش نکن،
اینوبدون که اون دختر برای شکوندن غرورش مقابل تو
بارها درون خودش شکسته!!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱ساعت 18:25 توسط علیرضا|

اعتراف میکنم . . .

آری . . .

شاید منم بی تقصیر نبودم

شاید چاره ای جز این نبود ، برای من !

آری . . .

همه ما مقصر بودیم ، همه ما آنچه داشتیم و دوست داشتیم گفتیم اما ...

همه آنها گذشت

تجربه دیروز اگرچه تلخ است

برای همه تلخ بود

اما ای کاش از یادمان نرود

رسم روزگار چنین نمیماند....

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱ساعت 18:20 توسط علیرضا|

چیـزی نمیـخـوآهَم جـز 

یـک اتــآقِ تـآریک 

یـک مـوسیقی بی کَلآم 

یـک فنجـآن قهـوه بـه تَلخـی ِ زهـر ! 

وَ خـوآبـــی بـه آرآمـی یـکـ  مـَـرگ هَمیشـگـی
 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 18:37 توسط علیرضا|

چُرتکه می اندازم  روز های نَبودنتـ را

این روز ها بِدِهی ات زیاد شده...

نمی خواهی بازگردی؟

نتــــــــرس !

ارزان حساب می کنم!

اگر برگـــــــــــردی، قول می دهم

تمام بِدِهی ات را به آغوش پُــــــــرمهرت بفروشم ...

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 18:34 توسط علیرضا|

خدایا دوست دارم گریه کنم ولی همه میگن مرد گریه نمیکنه

 

 آخه واسه چی مگه مردها دل ندارن

 

 مگه مردها احساس تنهای نمیکنن

 

مگه یه مرد عاشق نمیشه

 

خوب پس چرا میگن مرد گریه نمیکنه

 

خوب ما مردها هم دل داریم

 

 خوب پس میخوام گریه کنم

 

 ولی چرا کسی نیست که بغلم کنه

 

آرومم کنه خدا همه منو تنها گذاشتن

 

ولی تو نذار که من تنها باشم بیا منو بغل کن

 

 میخوام یه روز احساس تنهای نکنم

 

خـــــــــــــــــــــــــــــدایــــــــــــــــــــــــــــــــا

 

دوســـــــــــــــــــــــــتت دارررررررررررررررررررم

نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۱ساعت 10:49 توسط علیرضا|

در آن شب ساقیا در دل نوای آشنایی بود

ندانستم که فرجامش به هجران و جدایی بود

تو گفتی با تو می مانم سرود عشق می خوانم

ولی آواز و شعر تو سرود بی وفایی بود

تو یار و یاورم بودی تو تنها باورم بودی

تو جام و ساغرم بودی ولی عشقت خدایی بود

من از هجر تو ای نازم چگونه با دلم سازم؟

پس از تو سوز و آوازم نوای بی نوایی بود

چه ایامی به بیماری - چه شبهایی به بیداری

کبوترهای فکر من به عشق تو هوایی بود
 

 

چه چپ کوک است اهنگ جدایی

 

چه مشکل کرده ای , این همنوایی

 

چه با من گفتگو کردی تو بسیار

 

گمان هرگز نکردم , بی وفایی

 

چه خوارم کرده ای نزد رقیبان

 

ز خاطر برده ای , ان اشنایی

 

نشستم بی تو , در مستی چه اسان

 

به امیدی , که روزی در , گشایی

 

نه پنداری که چون رفتی ز پیشم

 

سر کویت , نشینم تا بیایی

 

مرا تنها نشستن کنج خلوت

 

بود خوشتر , از این عشق ریایی

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 14:3 توسط علیرضا|


آخرين مطالب
» نظر
» یکی هست {حرف عاشقتنه}
»
» دنیای نامرد
» خواربار فروش
» حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟ :D
» خونه بی سقف (صادق)
» zed bazi
» صادق میگه؟؟؟؟!!!!
» صادق میگه؟؟؟؟!!!!
Design By : Pars Skin